"افسانه"
افسانه هايم بوي كاغذ كاهي قديمي مي دهند
از همان قصه هاي خاك گرفته ي ماندگار
در كوچه هاي باران زده ي شهر
هوا پس است
اسب هاي سفيد رم كرده اند
شاهزاده ها از سنگيني زره مي نالند
اين روزها
برگ هاي پاييزي بوي يار را نمي دهند
شيرين و خسرو
مدتهاست كه مرده اند
از چه مي خوانم؟
قلعه هزار سال و انديست كه ويران گشته
قصه ام چيست؟
اين بار كدام دلاور را به ناحق كشته اند؟
به چه مي گريم؟
به چه مي خندم؟
از كدام آينده مي ترسم؟
روي اين پيشخوان خاك گرفته ام
مدتهاست
گوي هاي پيشگويي
گذشته را نشان مي دهند
به راستي
من كه زير بار ناحق خونين خود
خم شده ام
بوي كدام دلاور را مي دهم؟
يا نامردي خبيث را؟
به راستي
كدام افسانه را به دوش مي كشم؟